اسلام و قرآن تا چه اندازه نیازمند تفسیرند؟
این اساسی ترین سوال در راستای معرفت دینی است. فهم و درک ناقص بشری و ذهن پیچیده و مرموزش، همواره او را مجبور می کنند تا به تعبیر و تفسیر های مختلف از یک حقیقت روی آورد. احساس ناتوانی در میان عموم برای فهم مسائل مختلف ازیک سو! و احساس داناییِ عده ای که خود را تافته ی جدا بافته می دانند! از سوی دیگر، آفت هایی هستند که به این موضوع دامن می زند و شبهه ی لزوم تفسیر را آنقدر جدی مطرح می کنند که سخن گفتن در این باب بغایت مشکل و هراس انگیز می نماید.
***
وقتی خدا با واسطه ی رسولش، با مردم جزیرةالعرب سخن می گوید، هیچ دستور و هیچ راهکاری برای فهم سخنان خود ارائه نمی کند؟! نعوذ بالله! عجب خدای نادانی است که نمی داند فهم سخنانش برای مردم امّی، جاهل و بیسواد جزیرةالعرب دشوار بل غیر ممکن است!
این چه خدای ناتوانی است که در اندیشه ی روشی برای فهماندن دستور خود به بندگانش نیست؟
***
این مغلطه ناشی از نادیده انگاشتن یک حقیقت است و آن اینکه؛ اصولاً سخن خدا نیازی به تفسیر ندارد. چنانچه گذشت، اگر کلام خدا نیازمند تفسیری باشد و خدا مفسری بزای قرآن قرار نداده باشد، لازم می آید خداوند حکیم کاری نسنجیده انجام داده باشد و آن از حکمت الهی بدور است.
تنهاترین نکته ای که در این میان باید مورد توجه قرارگیرد لزوم توجه به هدف خدا یا مقصد آیات الهی است که آن هم با افق دید مخاطب مرتبط است.
نتیجه ی این نوع نگاه به شرط همراهی اهل بیت(ع) همان تبیین است که در فرهنگ قرآنی وارد است.
تفاوت تبیین و تفسیر هم نکته ای ظریف است. تبیین، بیان حقیقت یک موضوع است و تفسیر آن چیزی است که درباره ی موضوع به ذهن مفسر می رسد. تبیین مرتبط با مقوله ی علم است که: (العلمُ نورٌ) و تفسیر از مقوله ی سواد است که سواد همان سیاهی در زبان عربی است.
نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:58
......
|
|......